تبليغاتX
♀✿ دو روح سرگردان در کلبه متروک✿♀






♀✿ دو روح سرگردان در کلبه متروک✿♀

ترس را اینجا تجربه کنید !

سلام . از اینکه به وبلاگ ما اومدین بسیار خوشحالیم و ازتون کمال تشکر رو داریم . هدف از قرار دادن این پست ثابت آشنا شدن شما با ما هست . من spirit girl و دوستم foggy girl هفت ساله که با هم دوستیم و الان هم درحال تمام کردن دوره پیش دانشگاهیمون هستیم . تو این وبلاگ ما داستان های دنباله دار خودمون رو براتون مینویسیم اما پیشنهاد میکنم قبلش برای اینکه با ما بیشتر آشنا بشید به ادامه مطلب مراجعه کنید.متشکریم

دوستان عزیز یاد آوری چند نکته لازمه:

1) ما داستان هامون رو بر اثر تخیلاتمون مینویسیم و ممکنه سنمون هم تو داستان واقعی نباشه.

2)در مورد سبک هم باید بگم شاید یکم از آر ال استاین الهام بگیریم اما سبک خودمون رو داریم . ما همین چند هفته پیش نوشتن اولین کتابمون رو تموم کردیم که البته به یکم اصلاحات نیاز داره وحالا حالاها واسه چاپ بیرون نمیره سبکمون رو از اون داستان پیدا کردیم و داریم به همون روش پیش میریم.

3) در ضمن دوستان خوشحال میشیم نظرات هر پست رو برای قسمت خودش بذارید نه پست ثابت!

4) با تبادل لینکم 100% موافقیم بگید با چه اسمی! ما رو بلینکید خوشحال میشیم! D:



:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 18:42 توسط spirit girl|

خیلی سرعتش زیاد بود .اونقدر که احساس میکردم الانه که روحم از بدنم جدا بشه . یه جورایی مثل سوار شدن ترن هوایی بود . قلبم داشت از جا کنده میشد .

پیچ های وحشتناکی سر راهمون بودن و موقع پیچیدن من و foggy کاملا روی درهای کهنه اتومبیل میوفتادیم و به زور خودمون رو کنا رمیزدیم که بیرون نیوفتیم .

به یک پرتگاه نزدیک شدیم و پیرمرد بدون هیچ عکس العملی دستاش رو از روی فرمان اتومبیل برداشت .

- چیکار میکنی؟ توداری مارو به کشتن میدی....

foggyحسابی ترسیده بود : با توام داری چیکار میکنی دور بزن....

- چطوری دور بزنه جاده تموم شده کنار جاده رو ببین کوهه....

وحشتناک بود . ناگهان اتومبیل با سرعت از روی پرتگاه پرت شد و با کمال تعجب شروع به پرواز کرد .

خیلی وحشتناک بود ....

پیرمرد گفت : بهتره هر وقت گفتم درو باز کنید و بپرید بیرون ...

- چی؟ مگه از جونمون سیر شدیم ؟

- به نفعتونه ....

چند دقیقه بعد گفت : همین حالا...

و بعد خودش در رو باز کرد و پرید پایین .

foggy:من که نمیپرم .

به رو به رو اشاره کردم اما بهتره بپری اقلال میوفتیم تو رودخونه زیر پامون بهتر از تکه تکه شدنه .

ما با سرعت به کوه بزرگ و وحشتناکی نزدیک میشدیم .

از روی foggy رد شدم و در را باز کردم .

- بپر....

- نمیتونم ....

با سرعت foggyرا هل دادم و خودم هم به دنبالش پایین پریدم ....

خوب دوستان ادامه داستان رو در قسمت بعد مطالعه کنید

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 12:52 توسط |

ماشین دقیقا"جلوی من و spirit  ترمز کرد پیرمردی که بسیار لاغر بود و گویی پوستش فقط به روی اسکلتش کشیده شده بود با چهره ای که مانند گچ سفید بود از ماشین پیاده شد:

پیرمرد:سلام قربانیهای جدید!!!

من با دهانی باز به پیرمرد خیره شدم ....چی ؟؟

spirit :آقا شما میتونین به ما کمک کنین؟

پیرمرد لبخند تلخی زدو گفت:البته خانوم جوان چرا که نه!!!

به طرف ما آمد و گویی به من توجهی ندارد دستانش را به پشت ما زدو گفت:سوار بشین....

ــ اینجا دیگه چه جور جایی آقا ما با شما کجا باید بیاییم؟

پیرمرد بدون توجهی اندک به من به زور مارا درون ماشین هل داد

spirit :بد به دلت نیار شاید کمکمون کنه بهتر از اینه که تنهایی دور خودمون بچرخیم

با اینکه تمایلی نداشتم اما لبخندی زدم و گفتم:امیدوارم spirit .........

پیرمرد پایش را روی گاز فشار داد و با سرعت زیاد حرکت کرد.

 خوب دوستان ادامه داستان رو در قسمت بعد مطالعه کنید.

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 14:46 توسط foggy girl|

foggy:خوب باهوش معلومه که تنها نیستیم ....حالا چیکار کنیم ؟چاره ای نداریم جز اینکه بریم جلو

با ترس و لرز جلو میرفتیم و مدام پشت سرمون رو نگاه میکردیم .

هوا سوز داشت و صداهای وحشتناکی از اطراف شنیده میشد .

- foggy بیا برگردیم توروخدا من میترسم...

- چی شد خانوم شجاع تو که از هیچی نمیترسیدی....

- خوب آره اما قبول کن اینجا یه طوریه ...تازه سردم هست . دستام یخ کرده ....

ما چاره ای نداریم شاید از اینجا راهی به شهر پیدا کنیم ...بیا

همینطور که جلو میرفتیم از دور سرو صدایی شنیده شد بعد هم نور دو چراغ کم کم از دور نمایان شد .

ما سر جایمان خشکمان زده بود ...تا اینکه نزدیکتر شد ...

یک ماشین قدیمی که دنده عقب به سمت ما می آمد .

                                       خوب دوستان ادامه داستان رو در قسمت بعد مطالعه کنید.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 15:45 توسط |

با هزار بدبختی اومدیم بیرون اما جلو رویمان یه جاده ی خیلی درازی دیدیم که انتهاش مشخص نبود.

ــوااااای اینجا دیگه کجاست چقد تاریکه؟

در اطراف جاده درختان بلندی سر به آسمان کشیده بودند و از شدت پربار بودن کمی به روی جاده خم شدند.

spirit :فک کنم از چاله درومدیم افتادیم تو چاه !!اینجا دیگه کجاست

از حرصم دستهایم را به روی سینه ام قفل کردم و با عصبانیت گفتم:اینم دست گل بعدی شماست دیگه.

spirit :بیا برگردیم اینجا هیچی معلوم نیست انگار شبه.من دارم میترسم foggy قبول دارم باشه همش تقصیر من بیا برگردیم!!!

ـــنع ایندفعه من میگم چیکار کنیم.من برنمیگردم به اون کلبه ی مسخره بیا این جاده رو بریم شاید به یه جایی رسید حداقل اینجا میشه نفس کشید

spirit:هی ....چی بگم....باشه

دست spirit را گرفتم و با دلشوره ی عجیبی که داشتم به راه افتادیم

همین که اولین قدم را به روی جاده گذاشتیم ناگهان همه جا روشن شد!!

spirit:چی شد؟

ـــ نگاه کن اونجارو مثل اینکه یکی فانوس هارو برامون روشن کرده و با دست به فانوسهای کنار جاده اشاره کردم

spirit:آآآآآآآآآآآآآه خدایا پس اینجا هم تنها نیستیم..........

خوب دوستان عزیز ادامه داستان رو در قسمت بعد مطالعه کنید.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:30 توسط foggy girl|

پایان داستان کلبه متروک و آغاز داستان شهر ارواح

http://img.tebyan.net/big/1389/07/20100929164242750_abandon.jpg

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 14:9 توسط |

این بار دیگه منم ترسیده بودم با تمام توان داشتم میدویدم . که محکم به چیزی برخورد کردم و پشت بندش صدای آه و ناله foggy.

- چی شد؟

- حواستو جمع کن spirit زانو هام درد گرفت .

- معذرت میخوام .

- هنوز اینجاست؟

- نمیدونم من که دیگه نه صدایی میشنوم نه شبحی میبینم .

- آخه من از دست تو چیکار کنم چقدر پدر بزرگت گفت که نیایم اینجا . کله شق ِ لجباز .

- تو هم که زیاد بدت نمیومد . حالا وقت این حرفا نیست بهتره راه بیوفتیم . هیچ از این وضع خوشم نمیاد.

- خودت باعث شدی تو همچین چاهی بیوفتیم . معلوم نیس چه بلایی قراره سرمون بیاد . وای خدا چقدر دلم برای خانوادم تنگ شده اگه میدونستم قبل از اومدن به اینجا اخرین باریه که میبینمشون حتما درست و حسابی خداحافظی میکردم . اصلا اگه میدونستم تو همچین دردسری میوفتیم که با تو همراه نمیشدم . spirit تو مایه دردسری . از بچگی کارت همین بود . دنبال ماجراجویی و کشف چیزای مسخره بودی ...

- اه بسه foggy تو هم از بچگی کارت غر زدن سر من بود . خوب که چی؟ حالا که اومدی تا تهش وایسا . به جای اینکه با من سر جنگ داشته باشی همراهم باش تا ببینم چیکار میتونم بکنم که از این مخمصه خلاص بشیم .

- حتما خلاص میشیم ...حتما...!

همینطور در تاریکی پیش میرفتیم که نور ضعیفی از فاصله ای دور مشخص شد .

- اونجا رو foggy فکر کنم راه بیرونه خدایا شکرت....

خوب دوستان عزیز ادامه داستان رو در قسمت بعد مطالعه کنید.


نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:7 توسط spirit girl|

ـمن که نمیام اصلا" تو دنبال دردسر میگردیا

spirit :جالبه نه؟ من یه صداهایی شنیدم فک کنم صدای موزیک از اینجا میومد

او این را گفت و با احتیاط به روی پله ها رفت برگشتو گفت: تو که نمیخوای اینجا تنها بمونی هان؟من تازه از اینجا خوشم اومده

ـچی؟خوشت اومده!!!!!!!! واقعا" که من دارم سکته میکنم بیا بریم پنجره هارو بشکونیم

spirit بدون توجه به من و حرف هایم راهی زیر زمین شد آنقدر پایین رفت که دیگه نمیدیدمش داشتم صداش میزدم که صدای کشیده شدن چیزی روی چوب باعث شد جیغ بلندی بزنم و از ترس باسرعت به دنبال spirit پله ها را دویدم .او پایین پله ها منتظر بود

spirit:میدونستم میای......

روبه رویمان یک محل گذر طویلی قرار داشت که بسیار تاریک بود من و spirit اولین قدم را برداشتیم که یهو صدای بسته شدن دریچه مارا از جا پراند با عجله پله ها را بالا رفتم هر چه زور زدم دریچه باز نشد

ـانگار قراره هی ما زندونی بشیم spirit اگه من بمیرم مقصر تویی با این پیشنهادت آخه کی گفت بیاییم اینجا؟ با عصبانیت از پله ها پایین آمدم و جلوتر از spirit به راه افتادم

مدام زیر لب غر میزدم و به زمین و زمان بد میگفتم ما دستهایمان را به روی دیوار میکشیدیم و با دست دیگر جلو را امتحان میکردیم

spirit:هی foggy گوش کن به نظرت صدای پا نمیاد ؟

صدای spirit لرزشی پیدا کرده بود .من گوش هایم را تیز کردم .......................

آره حق با spirit بود صدای پا از پشت سرمان میامد انگار شخصی از فرط خستگی پاهایش را روی زمین میکشید و به دنبال ما میامد کم کم چشمانمان به تاریکی خو گرفته بود من جلوتر از spirit بودم .

با احتیاط برگشتم دیدم spirit ایستاده من هم ایستادم

spirit:صدا قطع شد

ـــ چیزی میبینی؟

spirit:نه هیچی نیست

این بار در کنار هم قدم برداشتیم همین که شروع به حرکت کردیم باز آن صدارا شنیدیم یک دفعه هردویمان برگشتیم شبح سیاهی دقیقا" روبه رویمان ظاهر شد سیاه سیاه .....

ـــ بدو spirit بدووووووووووووو

خوب دوستان عزیز ادامه داستان رو در قسمت بعد مطالعه کنید.


نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 14:10 توسط foggy girl|

صدایی از foggyنمیومد از چیزی که دیده بودم خیلی تعجب کرده بودم . دنبال foggyمیگشتم .صدای فریادش اومد به سمت صدا دویدم .foggyکنج اتاق ایستاده بود و سرش را میان دست هایش گرفته بود و از شدت ترس میلرزید.

- خوبی foggy ؟

با تعجب نگاهم کرد دستش را گرفتم یخ کرده بود رنگش هم پریده بود.

گفت : تو .... تو کجا ... من ...من یه ثانیه هم دیگه این جا نمیمونم

- صبر کن ببینم کجا میخوای بری؟ نکنه میخوای از تو در رد بشی؟چی اینقدر ترسوندت؟

- اومدم دنبال تو دیدم که پشت این پیانو نشستی وقتی نزدیکت شدم ...دوباره ....دوباره همونو دیدم اون این جا بود اما یه دفه رفت

تازه پیانو داخل اتاق توجهم را جلب کرد . بلند شدم و به سمتش رفتم .

- دست نزن...

foggy تقریبا این رو داد زد .

- باشه ...آروم باش اما ...این که اینجا نبود ....

- تو کجا بودیspirit؟

تازه یادم افتاد چه چیزی میخواستم به foggy بگم.

- اها...بیا باید یه چیزی رو بهت نشون بدم .

دستش را گرفتم و به طرف اخرین اتاق رفتم .

در کمد چوبی آن را باز کردم و دریچه کف زمین را برداشتم . پله هایی چوبی و پیچ در پیچ راه رو به طرف زیر زمین باز کرده بودند.

خوب دوستان عزیز ادامه داستان رو در قسمت بعد مطالعه کنید.


نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:14 توسط spirit girl|

گوشمو گرفته بودمو داشتم سعی میکردم آروم باشم کلبه تقریبا" داشت میلرزید spirit خیلی آروم داشت به طرف پله ها میرفت که یه دفعه موزیک قطع شد.من دوباره به طرف در رفتم و سعی کردم درو باز کنم ولی نشد که نشد حسابی کفرم درومده بود برگشتم ولی.........spirit نبود.

چند نفس عمیق کشیدم و با خودم تکرار کردم: من نباید بترسم....من نباید بترسم....من نباید بترسم.....

_آهای spirit تورو خدا اذیت نکن بیا پایین من بالا نمیام .

هیچ صدایی نمیومد باز همون سکوت زجر آور تو کلبه حاکم شد

_لعنت به این تابستون لعنت به این کلبه

صدایم را بالا بردم و فریاد زدم spirit

با مشت های گره کرده ام راهی طبقه بالا شدم و زیر لب با خودم میگفتم به درک هر اتفاقی میخواد بیوفته بذار بیوفته....

در هر سه اتاق بسته بود و من ترجیح دادم به اتاق سمت چپ بروم در را با حرکتی ناگهانی باز کردم به سرفه افتادم همه جا خاک بلند شد اه اه در را بستم و به طرف اتاق سمت راست رفتم ....آنجا هم کسی نبود

کم کم به اعصابم مسلط شدم و در اتاق وسطی را باز کردم چیزی که میدیدم باور کردنی نبود نــــــــــــــــــــــه

!!!!! یک پیانوی بزرگ درست روبه روم قرار داشت من مطمئنم قبلا" اینجا نبود spirit پشت پیانو نشسته بود و دستهایش به روی کلیدها کشیده میشد ولی چرا صدایی نداشت آهنگ بی صدا!!!!!

_spirit اینجا چه خبره ؟چرا جوابمو نمیدی؟این همه صدات کردم

اما spirit همچنان به روی کلیدهای پیانو ضربه میزد ولی صدایی به گوش من نمیرسید او حتی سرش را به طرف من نگرفت جلوتر رفتم سرش پایین بود دستم را روی شانه اش زدم و تکانش دادم

_هـــــــــــــــــــــــــــی

ناگهان سرش را بالا گرفت اما....اما ....او spirit نبود و اون چشمای سفید با رگه های خونی باز هم در مقابلم ظاهر شد!!!

با یک جهش به عقب پریدم چانه ام میلرزید .آخه چرا هیچ نقطه ی سیاهی در چشمانش نبود!!!

لباسهایش که مطعلق به spirit بود اوووووووووووووووه خدایا چه اتفاقی برای spirit افتاده بود؟

ناگهان او از پشت پیانو بلند شد صندلی اش را با پا به عقب هل داد و با حرکت رباتی به سمت من به راه افتاد من با پاهایی که از شدت ترس میلرزیدند عقب عقب رفتم اما او هم به طرف من میامد....

خوب دوستان عزیز ادامه داستان رو در قسمت بعد مطالعه کنید.


نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 20:10 توسط |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


تبادل لینک

فروش بک لینک

كد ماوس